X
تبلیغات
فرشته کوچولوی من و علیرضا

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند

 يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى که پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است

 امّا حلق بسيار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله

يک نهنگ بلعيده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند

 آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس

 مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به

جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت:

 اونوقت شما ازش بپرسيد.

 

[i]

 

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و

 به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

 
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.


از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

 
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و

 باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.


دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت:

حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

 

 

 عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس

 يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد

 که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى

 همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد :

 اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.

 
يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت:

اين هم آقا معلمه، الان مرده.

 


 

معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد.

 براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت :

بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد

 خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

بچه‌ها گفتند: بله


معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون

 در پاهايم جمع نمى‌شود؟


يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.

 


 بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند.

سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود:

 فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.

 
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود.

يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد!

خدا مواظب سيب‌هاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط SAMANE  | 

 

Mommy

 

کدوم از این اسما برا دوقلو قشنگتره؟؟

 

 

مهدا  و  مهدیار

 

 

درنیکا  و   ایلیکا

 

 

مهدیس   و   مهدیار

 

 

رها    و   رهام

 

میشا(همیشه بهار)    و    پاشا(پروردگار) 

 

 

مهیا  و  مهدیار

 

 

نیکا   و   نیما

 

 

پرند  و  پدرام

 

 

نظر بدین فوری فوری

بدو بدو نظر نظر همگی نظر

علیرضا جونم بدوووووووووووووو

از کل دوستان و آشناهاتونم بپرسین

پسر خاله ها نظر بدین

خاله خانوما نظر بدین

قدسی جون نظر بده

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط SAMANE  | 

سلام عزیزای مممممممممممممممممممممممن

 

دوشنبه از خواب که بلند شدم دیدم مامان جون دوبار زنگ

زده .زنگ زدم ببینم چی کار داره .گفت مراسم عقد

 نرگس امشبه.بدو بدو دیگه شروع کردم کارامو کردن.

رفتم آرایشگاه فرنچ کردم .موهامم براشینگ کردم .

یه آرایش چشم هم کردم. جات خالی مامانت مثل

 عروسک شده بود البته از خود تعریف نباشه هاااااااا

مراسم خوبی بود خوش گذشت . کادو هم۲تا ربع

سکه دادیم.البته بقیه درکادو دادن کورس گذاشته بودن.

چشم وهم چشمی بود تمام سکه هایی بود که به

 پای این عروس و دوماد می ریختند.  

کلا این خانواده روز تقسیم شانس ازتو صف تکون نخوردن

دیشب هم شب احیا بودما جایی نرفتیم

 چون من شدیدا سرما خوردم باید برم یه پنی سیلین

۱۲۰۰که دایی جونت برام نوشته نوش جان کنم.

خلاصه.....

راستی یه اسم خوشگلم برای خواهرت پیدا کردم

مونیکا البته نمیدونم ثبت احوال فبول میکنه یا نه؟

اینا رو تو کتاب خوندم 



میبوسمت بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط SAMANE  | 

 

اس ام اس میلاد امام حسن


سلام بر لحظه‏هایی که تو را آوردند!

سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به

 درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ات را

از دست جبرئیل گرفت

 و در گوش عصمتت زمزمه کرد!

سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏السلام ،

که در طلوع تو اتفاق افتاد!

سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!

سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!

سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر»

 و «ابوتراب» برخاست.

 

تولد کریم آل الله مبارک

ان شا الله همه کریمانه عیدی بگیریم

 

عقد نرگس قرار بود امشب باشه

پدر داماد سکته کرده و رفته به سی سی یو

و مراسم تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

 تاریخ مراسم مجدد متعاقبا اعلام خواهد شد.!!!

هنوز ماشین نخریدیم آخه گیرمون نمیاد

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط SAMANE  | 

سلام شب به خیر

ساعت ۲:۳۰ نیمه شبه .

بابا علیرضا هفت هشت پادشاه رو

 حداقل خواب دیده.

خوابم نمی بره.

گفتم یه سر به تو بزنم.

امروز رفتم خونه مامان قدسی.

 خاله الهام و خاله آمنه  هم بودند.

آمی رفت دانشگاه ما سه تا موندیم.

فقط گفتیم و خندیدیم.

تو رو گذاشته بودیم وسط باهات کیف میکردیم

روز خوبی بود خدا رو شکر.

احتمالا فردا ماشین می خریم.

تندر ۹۰ یا همون لوگان

 به قول خاله اهلامت خر زورو

شنبه هم عقد نرگس دعوت داریم.

دوشنبه هم دوره توحیدی هاست

 شاید نرم چون شب احیا ست.

دیگه ...

ملالی نیست جز دوری تو.

می بوسمت

دوست دارم به اندازه تمام سالهایی

 که انتظارتو کشیدم. 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط SAMANE  | 


به عمری خدایا حریم خود شکستم

 

به عمری خدایا حریم خود شکستم


به ماهت رحیما امید بر تو بستم

الهی و ربی به جز تو کس ندارم


نظر کن بسویم بجز تو نیست یارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط SAMANE  | 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد!

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي

 تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 5:11 قبل از ظهر  توسط SAMANE  | 

 

 

درنیکا:

دُر= مروارید، لؤلؤ

 +

نیک = خوب

 +

 ا (پسوند نسبت)

 1- مروارید نیک و خوب

http://pishivojoojoo.blogfa.com/
 2- (به مجاز) گرانبها و ارزشمند

http://sayeroshan2010.blogfa.com/86112.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط SAMANE  | 

سلام عسلم

تا الان اسمت مهدیار بود البته برات نوشته بودم که دوست دارم یار امام زمان باشی

 برای همین این اسمو انتخاب کردم چه دخمل باشی چه پسر طلا

شاید یه دخمل ناز باشی

دوستت دارم عزیز دلمی

حالا یه اسم خوشگل دخترونه برات انتخاب کردم

درنیکا

باباتم خیلی از این اسم خوشش اومد نامدار و پاینده باشی

دخملم هر جا که هستی مایه افتخار امام زمانت و من و بابات باشی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط SAMANE  | 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

  این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط SAMANE  |